سلام
شنبه که تعطیل بود قرار بود یه چی درست کنم باهمسر بریم ناهار رو بیرون بخوربم وسایل صبحانه هم تهیه کرده بودم بعد عمری باهم صبحانه بخوریم. صبح که بیدارم کرد دیدم ساعت دوازده ظهره. فرستادمش ناهار بخره تا بریم بیرون.میخاست زودتر صدام کنه. دو نخطه دی صبحونه هم نخوردیم. خلاصه تا نشستیم و وسایلو پهن کردیم حساسیت اقا گل کرد مجبور شدیم زود برگردیم. و یکشنبه هم همسر منو بزور با جمعی از دوستان (مجردی) به اردوی پیر خوشدر فرستاد. اصلا دلم نمیخاست شش صبح از خاب پاشم. ولی زوری بود.
اما اصلا فکرشو نمیکردم انقدررررر بهم خوش بگذره
یه سرسره پیچ پیچی داشت از همه بچه ها لحظه پایین اومدن از سرسره عکس گرفتم. عکسا رو که نگاه میکنم بخاطر خنده از ته دلشون بی اختیار منم میخندم .
بساط سلفی هم که با دسته بیل یه دوست جدید به راه بود خخخ
باید حتما یه مونوپد واسه خودم بخرم.
پیر خوشدر قبلا ابشار داشته اما متاسفانه خشکیده و الان چشمه داره . جای قشنگی بود.
جمعه عروسی دعوتم هوراااا
برچسب:
نویسنده: نگار حسینیپور