کربلا - تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 16:12
چه کنم با روی سیاه؛ ارباب پسندید مرا...ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست:)عازمم حلالم کنید
عباداتتون قبول - تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 16:12
اشک روی کاغذ شعرم گواهی میدهدشاعری تنها کنار دفترش دق کرده است!علی کشاورز+چرا بلاگ اسکای بعد یه مدت کامنتها رو میبنده؟
حسودخان - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 16:19
برای قلب غمگینم تو رویایی؛ نباشی &#160
مشهد - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 12:30
هفته پیش با دوستای همسر رفتیم مشهد. عاااااالی بودا عاااااالی . خیلی خوش گذشت. فکر کنم پدیده شاندیزم میرفتیم دیگه جای دیدنی برا مشهد نمیزاشتیم:) بازارم که نگووووو. همه جا رو درو کردیم:/ طرقبه رفتیم. چه
آدمها - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 12:30
سلااااام اومدم اعلام حضور کنم و برم آدم ها در پیش بینی نشده ترین حالتِ ممکن می روند ، وقتی که فکرش را هم نمی کنی ! وقتی همه چیز ، خوب است و نه حرفی از رفتن و نه دلیلی برایِ نبودن هست ؛ بارشان را در سکوت ، می بندند و در حاشیه ی خیالی تخت ، گم می شوند ... آدم ها رفتنشان را جار نمی زنند ، وقتی می فهمی ...
خدا... - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 12:30
دلتان نگیرد از تلخی ها یک نفر هست همین حوالی؛ دور تر از نگاه آدمها نزدیکتر از رگ گردن روزی چنان دستت را میگیرد که مات شوند تمام کسانی که روزی به شما پشت پا زدند.... +ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...
آلبالو - تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 19:49
محمد جواد یه چیز جدید یاد گرفته یادم نمیاد چی بود:| می خواستم بنویسمش یادم رفت:|ولی خب همش دوست داره بایسته. تاتیم میکنه. فکر کنم به دفعه راه بیفته یه کوچولو سینه خیزم میره. اما تنبل خان هنوز نمیشینه.
سفر به بسطام - تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 19:49
چند وقتیه دائما فامیلای همسر به رحمت خدا میرن:/ مادرشوهرپدرشوهر همش درحال عزا رفتن به این شهر و اون شهرن:/دیشب مادرشوهر پدرشوهر طبق معمول رفته بودن تهران عزا:( با
پیر خوشتر و محمدجواد - تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 19:49
دیروز مادرشوهر جان به همراه قرائتیهای روستاشون پیرخوشتر رفته بودن و من و خواهرشوهر هم طیق یه تصمیم یهویی به جمعشون پیوستیم. اونا ساعت 6 و نیم صبح رفته بودن اما ما رو همسر جان ساعت یک برد. منطقه جالبی
هستم ولی خستم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:36
برای قلب غمگینم تو رویایی؛ نباشی میمیرم تو اوج تنهایی پنجشنبه 5 مرداد 1396 هستم ولی خستم من از اون دسته ادمهایی هستم که هیچ وقت حوصله ندارم:/ فقط گاهی وقتا کمتر حوصله ندارم گاهی وقتا بیشتر:/☺ (0 لایک)
:| - تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 11:21
یه عالمه مناسبت پیش اومده بود که من به علت کمبود حوصله در مورد هیچکدوم عرض تبریک و تسلیت نداشتم:)پنجشنبه عروسی دوستم بود. کلیک گل از ماشین عروسشون کندم:| خیلی براش خوشحالم:))مغازه هم تا 27 فروردین تعطییییل. تا الان لپ تاپ داشتم آپ نمیکردم.
هستم ولی خستم! - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 15:43
غروب...زمزمه ای با ترانه های قدیمیغمی به وسعت ایوان خانه های قدیمیسکوت ساده ی عکسی شکسته می کشد آراممرا به گوشه ای از عاشقانه های قدیمیصدای گرم "بنان" یاکریم های جوان رانشانده است در آغوش لانه های قدیمیهوای چادر مادر بزرگ و جای تو خالی...که باز گریه کنم با بهانه های قدیمیمگر به یاد تو امشب غبار آینه...
به یاد قدیما - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 15:43
سلام! یادمه قبل اینکه بلاگفا قاط کنه تقریبا سه سال پیش چه دورانی با بچه های وبلاگ داشتیم! مهسای چاق ، مهسای دراز، طیبه، جواد، مهدیس، سمیرا! و بازم بودنا! اما با اینا از همه بیشتر ارتباط داشتیم! چند ماه بعد که گوشی های اندروید دست همه پیدا میشد واتس آپ و لاین و این برنامه ها پیدا شد کم کم بچه ها وبها...
منه داغونه حواس پرت - تاریخ: 1395/10/16 ساعت: 20:45
بنظرم هفته پیش بود. توی کلاس بدمینتون داشتم به دوستم میگفتم تنبلیم میکنه تا در مغازه رو برم:( یکی از بچه ها شنید گفت من ماشین دارم می برمت:) تعارفای معمول که رد و بدل شد گفت من تو ماشین منتظرتون هستم. بیاین سوار شین. چون شب داخل ماشین دیده نمیشه منم نمیدونستم ماشینش چیه. گیج و گنگ به ماشینهای جلو در...
موش:| - تاریخ: 1395/10/16 ساعت: 20:45
سه شنبه هفته پیش بود که همسرجان برای کارش رفت تهران و منم بخاطر اخلاق بدم جام عوض شه خوابم نمیبره به زور به منزل پدری رفتم و خلاصه 48 ساعت درست درمون نخوابیدم:| برای جمعه بلیط مشهد داشتیم و من میخواستم 5 شنبه رو استراحت کنم و چمدون جمع کنم  و روزه هم بودم. ساعت شش صبح همسر جان منو صدا کرد پاشو پاشو ...
خونه تکونی - تاریخ: 1395/10/16 ساعت: 20:45
بعد اینکه از مشهد اومدم بخاطر اینکه آقا موشه همه جا رو نجس کرده بود اصلا نه میشد آشپزی کرد نه هیچ کاره دیگه. خود موشم که پیدا نشده بود که خیالم راحت باشه و شروع کنم تمیز کاری! خلاصه ناهار و شام و صبحانه این ور اون ور پلاس بودیم:) تا روز جمعه همه بسیج شدن دوباره دنبال موش بگردن:| اصلا انگار آب شده رف...
پارت دوم:دی - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 14:35
وقتی که خونه خاله همسر رسیدیم اولین کاری که بعد ناهار کردم این بود که پریدم تو حموم:/ بعدم خوابیدم و اتفاق خاصی نیفتاد اما یکشنبه همسر رفت بیرون . خاله گفت میای بریم خونه دایی؟با اینکه خیلی سختم بود اما پذیرفتم گفت ظهر با مترو میریم یه ساعت و نیم بیشتر راه نیس:/ظهر ساعت یک و نیم راه افتادیم نزدیک خو...
پارت سوم - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 14:35
به نام خدا:)خاله برای روز سومی که منزلش بودم  داشت برنامه میریخت که کجا بریم. اول گفت بریم خونه مادر دامادش!!! حالا من خونه دامادش یه بار بیشتر نرفته بودما خونه ننش برم چکار کنم؟! الحمدلله منتفی شد بعد گفت بریم تجریش. منم اصلا حوصله نداشتم هوا به شدت گرم ساعت شلوغی هم بود گفتم خاله من مریضم یه کم چر...
متاسفانه پارت بندی نیس ادا بعضیا رو دربیارم خخخ - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 14:35
سلامشنبه که تعطیل بود قرار بود یه چی درست کنم باهمسر بریم ناهار رو بیرون بخوربم وسایل صبحانه هم تهیه کرده بودم بعد عمری باهم صبحانه بخوریم. صبح که بیدارم کرد دیدم ساعت دوازده ظهره. فرستادمش ناهار بخره تا بریم بیرون.میخاست زودتر صدام کنه. دو نخطه دی صبحونه هم نخوردیم. خلاصه تا نشستیم و وسایلو پهن کرد...
پارت اول - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 14:35
به نام خدااینی که میخام بگم مربوط میشه به پنجشنبه هفته پیش.که ما از یه هفته جلوتر برای پنحشنبه برنامه ریزی کرده بودیم که خونه یکی از اقوام همسر دور هم جمع بشیم . شب پنجشنبه همسر گفت فردا عموم اینا میخواین دیدن بیان. میتونی شام درست کنی؟ اول گفتم اره بعد یاد برناممون افتادم گفتم نه شام نیان تعارف الک...

برچسب‌های مرتبط

موش خرما | موش و گربه | موش کور | پارت سوم سرمای خفته | پارت سوم سریال گوزل | پارت سوم رمان ببار بارون | پارت اول سرمای خفته | پارت اول انیمیشن سرمای خفته | پارت اول فروزن | پارت دوم سرمای خفته