به نام خدا:)
خاله برای روز سومی که منزلش بودم داشت برنامه میریخت که کجا بریم. اول گفت بریم خونه مادر دامادش!!! حالا من خونه دامادش یه بار بیشتر نرفته بودما خونه ننش برم چکار کنم؟! الحمدلله منتفی شد بعد گفت بریم تجریش. منم اصلا حوصله نداشتم هوا به شدت گرم ساعت شلوغی هم بود گفتم خاله من مریضم یه کم چرت و پرت از خودم درآوردم که تجریش رو کنسل کنم. از بدبختی ما دختر خاله پزشکه. گفت پاشو بریم پیش نرگس برات دارو بنویسه خوب شی o _ O من در حالی بودم که کاردو تا دسته تو شکمم میگردن خونم درنمیومد. البته لازم به ذکره میدونم نیتش خیر بوده و اینکه من حوصلم سر نره و دورم بده اما من اعصاب شلوغی رو نداشتم رومم نمیشد چیزی بگم.
حاضر شدم که بریم به سمت مجتمع دختر خاله خیابونای بالاشهرم همه سربالایی. خاله هم میونش با پیاده روی صفا! گفت بیا از سمت خونه قبلیم ببرمت دلم برای اونجاها تنگ شده. خلاصه به هر فلاکتی بود رسیدیم و انقدم سرش شلوغ بود که سرسری معاینه کرد و منو فرستادخونه. تو راه برگشت خاله گفت بیا بریم این فروشگاه رو ببینیم. دور زدیم و بعد خاله گفت میای بریم نمیدونم کجا بازار لباسه؟ گفتم نه خاله جون مرسی گفت خب بریم استخر:/ گفتم مایو ندارم گفت من همه چی دارم:/ الان بریم مایو برداریم و بریم ^ - ^ اونم به هر زوری بود پیچوندیم و برگشتیم خونه. ناهار خوردیم عصری باز گفت بریم پیاده روی حجاب و عفاف؟؟؟
من:/
گفتم نه همسری میاد میخایم برگردیم دامغان. زنگ زد همسر گفت من معلوم نیس کی برسم هر جا دوسدارین برین. اون لحظه من فقط فحش میدادم:/ گفتم نه من نمیتونم پاهام درد میکنه شما برو . او رفت و من نشستم تا همسر اومد دنبالم و رفتیم دنبال عروس عمش قرار بود همراه ما بیاد از ترافیک عظیم تهران رد شدیم و به سمت دامغان حرکت کردیم:) ساعت یک نصفه شبم رسیدیم.
پایان سفر تهران دو نخطه دی
برچسب: پارت سوم سرمای خفته,پارت سوم سریال گوزل,پارت سوم رمان ببار بارون,
نویسنده: نگار حسینیپور