بنظرم هفته پیش بود. توی کلاس بدمینتون داشتم به دوستم میگفتم تنبلیم میکنه تا در مغازه رو برم:( یکی از بچه ها شنید گفت من ماشین دارم می برمت:) تعارفای معمول که رد و بدل شد گفت من تو ماشین منتظرتون هستم. بیاین سوار شین. چون شب داخل ماشین دیده نمیشه منم نمیدونستم ماشینش چیه. گیج و گنگ به ماشینهای جلو در سالن نگاه می کردم. و اشاره های او رو اصلا ندیدم. یه ال 90 پارک بود که صاحبش رو می شناختم گفتم حتما این زانتیا واسه او هست. درب عقب ماشین رو باز کردم که بشینم دیدم یه پسره رانندس:| هم خندم گرفته بود هم خجالت کشیده بودم مونده بودم چجوری ضایعگیمو جمعش کنم:| از پسره عذر خواهی کردم بیشتر از قیافه پسره خندم گرفته بود هنگ کرده داشت نگام می کرد.:) حالا نگو طرف ماشینشو جلو یه سالن دیگه پارک کرده بود. تا خود مغازه به حواس پرتیم خندیدم:))
برچسب:
نویسنده: نگار حسینیپور